تبليغاتX
حرف هاي ناگفته ...‌!

آهسته آهسته شكستن ...‌!
مث ِ بغض ترك خورده ي من ...‌!

بي تو بودن، ضجّه بودن
بي تو بر دار ِ بودن، تا ابد بودن

بي تو بايد سبز بود و رفت
توي رود ِ پاك ِ بي تو بودن

بي تو اما تا هميشه
يه صداي خشك تيشه
زده ريشه مثل بيشه
توي قلبم تا هميشه

بي تو خستم، دل شکستم
بی تو مث یه حسرت، سرد و تنهام

بي تو لمس سايَت توي رويا
حتي تو خوابم نداره هيچ جا

بي تو يعني يه همراه
واسم نمونده توي اين راه
بي تو اي كاش مي دونستم
روزگارم ميشه درد  ...
               ميشه غصه ...
                     ميشه شعر ِ تلخ، واسه هميشه ...‌!

تقدیم به (ج.ا.ز)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:35  توسط برزو | 

دردم را دوباره تفسير كن !
بي صدا !
مثل هق هق ِ بغض هاي نشكسته ي من
مثل دندوني كه از لج ِ مردمان ِ بي نفس، قروچه اي مي خورد
مثل خوردن حق يك مرد هفت ساله در صف ِ نانوايي ... !

دردم را دوباره تفسير كن !
بي انتها‌ !
به وسعت تنهايي قلب ِ عاشق پيشگان
به وسعت سخاوت ِ دستان گوركنان
به وسعت تاريكي ِ‌ شب ِ شعر ِ من ... !

دردم را دوباره تفسير كن !
بي صبر !
مثل شوق كودك ِ باد به دست، به پرواز
مثل دل تنگي ِ‌ تُنگ بلور واسه رها شدن از شب غُصه هاي مهمانان ِ بي وطن
مثل من، مني كه هر لحظه در پي دردي تازه ام ...‌ !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 11:18  توسط برزو | 
 

"A certain shopkeeper sent his son to learn about the secret of
happiness from the wisest man in the world. The lad wandered
through the desert for forty days, and finally came upon a beautiful
castle, high atop a mountain. It was there that the wise man lived.
"Rather than finding a saintly man, though, our hero, on entering the
main room of the castle, saw a hive of activity: tradesmen came and
went, people were conversing in the corners, a small orchestra was
playing soft music, and there was a table covered with platters of the
most delicious food in that part of the world. The wise man conversed
with every one, and the boy had to wait for two hours before it was his
turn to be given the man's attention.
"The wise man listened attentively to the boy's explanation of why he
had come, but told him that he didn't have time just then to explain
the secret of happiness. He suggested that the boy look around the
palace and return in two hours.
"'Meanwhile, I want to ask you to do something,' said the wise man,
handing the boy a teaspoon that held two drops of oil. As you wander
around, carry this spoon with you without allowing the oil to spill.'
"The boy began climbing and descending the many stairways of the
palace, keeping his eyes fixed on the spoon. After two hours, he
returned to the room where the wise man was.
"'Well,' asked the wise man, 'did you see the Persian tapestries that
are hanging in my dining hall? Did you see the garden that it took the
master gardener ten years to create? Did you notice the beautiful
parchments in my library?'
"The boy was embarrassed, and confessed that he had observed
nothing. His only concern had been not to spill the oil that the wise
man had entrusted to him.
'"Then go back and observe the marvels of my world,' said the wise
man. 'You cannot trust a man if you don't know his house.'
"Relieved, the boy picked up the spoon and returned to his exploration
of the palace, this time observing all of the works of art on the ceilings
and the walls. He saw the gardens, the mountains all around him, the
beauty of the flowers, and the taste with which everything had been
selected. Upon returning to the wise man, he related in detail
everything he had seen.
"'But where are the drops of oil I entrusted to you?' asked the wise
man.
"Looking down at the spoon he held, the boy saw that the oil was
gone.
'"Well, there is only one piece of advice I can give you,' said the wisest
of wise men. 'The secret of happiness is to see all the marvels of the
world, and never to forget the drops of oil on the spoon.'"

(نقل از كتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئلهو)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 18:22  توسط برزو | 

پشت دیوار ِ چشمان ِ از غم پوسیده ات، پی اعدام ِ صدای خویش می گردم
لیک نمی دانم،
کی قرار است این کفن ِ سیاه ِ مُهر شده به تَنَت، مرگ ِ بی صدایت را به یادت آورد
تو گویی که انگار قرار نیست، سنگ چین ِ این حبس گاه، گاه اندک تکانی بخورد

و باز مردی بی دلیل، برای تو قصه ی هزار و یک شب می خواند
و تو بی خبر از حضورت، چون تک ستاره ای می رقصی در این یک شب ِ بی انتها ... !

ولی بگذار بگویمت که قصه چیست ؟!!
قصه، راز ِ بی صداقتی توست
قصه، قصه ی جور ِ بی جهالت توست
قصه، آه که قصه، قصه ی من نیست
که باور کن، قصه، قصه ی باور ِ دستای توست

حلقه اشکی سردی محتاج     سر پریشون می گشت پی ِتاج
آخر گفتم این گران مایه تو را تاج چیست؟
تلخندی زد و گفت :
"خون ، برادر !
 اشک ِ بی خون که مرا اشک نیست !"

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:17  توسط برزو | 

 لالا لالا يه عمره         سرد سردم مثل مرده
سر به مُهري دارمو      پچ پچي دارم شمرده

كنج دنجي، سايه ام‌!
  از قلم افتاده ام
   در آرزويي مانده ام

كين بي ثمر شعرِ سحر
       كي بينمش آويخته سر
              بر درختي سوخته‌!

هيبت هيأت نبين           (مردمان تن سپرده !‌)
لحظه اي آسوده باش      از زنده باش و باشه مرده

ديرينه عادت را بِكُش            تن خزيدن تا رسيدن را بكش
جان به جان ِ جان ِجانان نيست
اي مرد !
ترس با خود گم شدن را
  بي عصاي سايه ها
   جانانه كُش ...‌!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 17:45  توسط برزو | 

كوچه در راه خانه
زخم ِ باد فصل برگ ريز
موسم تنهايي من
از غم تو شده لبريز

غصه جرعه جرعه    غسل حاتم مي كند
درد ديده، پرده اشكي   اين سو و آن سو مي كند

بين كه امروزِ دل     صحبت از طره ي يار كي كند
مشق خونيني دارمت    تن سپردن به حريمش كه كند؟

عطر تن پاك و سرد بي سرش     قامت سرو را بر دلت تصوير كند
سايه سايه قد كشيدن در حضورش    حرمتِ از جان گذشتن را باز تقدير كند

واسه بي خونيِ بي كس ترين روز سال
   رهروان پيكرتراش حادثه
      نقش آزادي بر تن فردا كنند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:40  توسط برزو | 

مردم  ! خدا رحمت كند اجدادتان را
ته مانده هاي يخ زده در يادتان را

آوار خواهد كرد مي دانم غروبي
يك زلزله اين خانه آبادتان را

بعد از وقوع حادثه خواهيد فهميد
تاثير حرف هر چه بادابادتان را

ديگر گلويي تا خروشيدن نداريد
وقتي كه طوفان مي مكد فريادتان

تنديستان مي خواستم تنديس ...اما
آتش پراكند از درون اجسادتان را

بايد به عصر سنگ و آهن بازگرديد
در غارها پيدا كنيد اجدادتان را

غزلي از شاهين

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 18:41  توسط برزو | 

هنوزم از دور
نجواي ترحم آميزش را مي شنوم
كه آهنگ فراموشي گذشته را در گوشم زمزمه مي كند

ليك آينده چه داند
كه مردابيست
بي خبر از حس يك قطره بي مقصد

من همونم كه
مزه ترش و شيرين سرنوشت
نمي سازد به كامش
كه تلخ آب زندگي
برده ز يادش
مزه ي هر سرگذشت و سرنوشت بي جوابش

من همونم كه
واسه رهايي از هجوم سايه ها
دارد هوس ايمان !
ايمان به لحظه لحظه هاي رفتنش
رفتنش گفتنش نرسيدنش ... !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:7  توسط برزو | 
 

 عجيب شهريست !

چرا همه از هم سراغ كوچه كودكي خود را مي گيرند‌ ؟!!
 
پيرمردي ديدم عصا به دست
خزخزكنان دور مي گشت عمرش ز كف
گفتمش : "كوچه كودكي ز چه جويي‌ ؟‌"
آهي به دلش ترنم كرد و گفت :
"آه كجا بود غصه كجا بود كه نبود !"
 
گذشت و نيمه سالي ديدم فسرده
گوشه اي كز كرده وز غم فشرده
گفتمش :‌ "كوچه كودكي ز چه جويي مرد‌!‌؟"
لرزان گفت :‌
"به پيري نماده جز قدمي مرا      ترسم كه روزي نماند قدمي مرا"
 
گذشت و جواني ديدم غريب
كوله اش پر بود ز قصد سفر
گفتمش :
‌"تو كز بختك زندگي نيستي در امان     ز چه پي كوچه كودكي گيري‌؟‌"
گفت‌‌ :‌
"بگو كه مرگ حسرت كي مي رسد فرا    كه حتي ذره اش مي شكند مرا"
 
گذشت و
در اين بين كودكي ديدم گريان
چشم و دلي داشت سرگردان
پرسيدمش :‌ "‌مادر خود را گم كرده اي ؟!"
با دلي پر گفت :‌ "كسي نشان از كوچه كودكي من ندارد ...‌‌"
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:0  توسط برزو | 
 
  
پرم از حرف هاي نگفته ....‌!
آن كه مرا از ثانيه ها ترساند
جسارت زنده بودن را از تنم سر كشيد
 
اما زندگي چرخشي دارد
كه نگاه كردن به آن، سرانجام
خاكستر جسارت تو را دوباره زنده مي كند
 
هر چند فهم زندگي
و پر نشدن چاله هاي ترديد
حرف هايت را بر لبانت مي سوزاند
 
ليك لنگر انتظار را بكش
كه هر كه نگفت و رفت
اين قبر آكنده از حرف هاي نگفته ست كه مي سوزاندش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:45  توسط برزو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
شاهين نجفي
احمد شاملو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM