![]() |
![]() |
|
آهسته آهسته شكستن ...! بي تو بودن، ضجّه بودن بي تو بايد سبز بود و رفت بي تو اما تا هميشه بي تو خستم، دل شکستم بي تو لمس سايَت توي رويا بي تو يعني يه همراه تقدیم به (ج.ا.ز) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:35 توسط برزو |
|
دردم را دوباره تفسير كن ! دردم را دوباره تفسير كن ! دردم را دوباره تفسير كن ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 11:18 توسط برزو |
|
|
"A certain shopkeeper sent his son to learn about the secret of (نقل از كتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئلهو) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 18:22 توسط برزو |
|
|
پشت دیوار ِ چشمان ِ از غم پوسیده ات، پی اعدام ِ صدای خویش می گردم و باز مردی بی دلیل، برای تو قصه ی هزار و یک شب می خواند ولی بگذار بگویمت که قصه چیست ؟!! حلقه اشکی سردی محتاج سر پریشون می گشت پی ِتاج |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:17 توسط برزو |
|
لالا لالا يه عمره سرد سردم مثل مرده كنج دنجي، سايه ام! كين بي ثمر شعرِ سحر هيبت هيأت نبين (مردمان تن سپرده !) ديرينه عادت را بِكُش تن خزيدن تا رسيدن را بكش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 17:45 توسط برزو |
|
كوچه در راه خانه غصه جرعه جرعه غسل حاتم مي كند بين كه امروزِ دل صحبت از طره ي يار كي كند عطر تن پاك و سرد بي سرش قامت سرو را بر دلت تصوير كند واسه بي خونيِ بي كس ترين روز سال |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:40 توسط برزو |
|
مردم ! خدا رحمت كند اجدادتان را آوار خواهد كرد مي دانم غروبي بعد از وقوع حادثه خواهيد فهميد ديگر گلويي تا خروشيدن نداريد تنديستان مي خواستم تنديس ...اما بايد به عصر سنگ و آهن بازگرديد غزلي از شاهين |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 18:41 توسط برزو |
|
|
هنوزم از دور ليك آينده چه داند من همونم كه من همونم كه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:7 توسط برزو |
|
|
عجيب شهريست ! چرا همه از هم سراغ كوچه كودكي خود را مي گيرند ؟!!
پيرمردي ديدم عصا به دست
خزخزكنان دور مي گشت عمرش ز كف گفتمش : "كوچه كودكي ز چه جويي ؟" آهي به دلش ترنم كرد و گفت : "آه كجا بود غصه كجا بود كه نبود !" گذشت و نيمه سالي ديدم فسرده
گوشه اي كز كرده وز غم فشرده گفتمش : "كوچه كودكي ز چه جويي مرد!؟" لرزان گفت : "به پيري نماده جز قدمي مرا ترسم كه روزي نماند قدمي مرا"
گذشت و جواني ديدم غريب
كوله اش پر بود ز قصد سفر گفتمش : "تو كز بختك زندگي نيستي در امان ز چه پي كوچه كودكي گيري؟"
گفت : "بگو كه مرگ حسرت كي مي رسد فرا كه حتي ذره اش مي شكند مرا"
گذشت و
در اين بين كودكي ديدم گريان چشم و دلي داشت سرگردان پرسيدمش : "مادر خود را گم كرده اي ؟!" با دلي پر گفت : "كسي نشان از كوچه كودكي من ندارد ..." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:0 توسط برزو |
|
پرم از حرف هاي نگفته ....!
آن كه مرا از ثانيه ها ترساند جسارت زنده بودن را از تنم سر كشيد اما زندگي چرخشي دارد
كه نگاه كردن به آن، سرانجام خاكستر جسارت تو را دوباره زنده مي كند هر چند فهم زندگي
و پر نشدن چاله هاي ترديد حرف هايت را بر لبانت مي سوزاند ليك لنگر انتظار را بكش كه هر كه نگفت و رفت اين قبر آكنده از حرف هاي نگفته ست كه مي سوزاندش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:45 توسط برزو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
شاهين نجفي احمد شاملو |
|
RSS
|